زیبارویان چند اینچی

آن‌ها همه جا را گرفته بودند. به من چشمک می‌زدند و تهدیدم می‌کردند. تهدیدم می‌کردند که اگر کار اشتباهی انجام بدهم، روزها سوژه مردم خواهم بود. من همیشه زیر چشم آنان بودم، هیچ‌گاه چیزی شخصی نمی‌توانستم داشته باشم، زیرا آن‌ها، بر همه چیز آگاه بودند. آن‌ها زندگی مرا هدایت می‌کردند و بدون آن‌که من بفهمم، بر من امر می‌کردند. آه، چه سخت است زندگی زیر دست چند اینچی‌ها. قدشان از پاهای من کوتاه‌تر بودند، ولی همه چیز زیر سلطه آنان بود. حکومت از آن‌ها می‌ترسید، فقرا آرزوی برده بودنش را داشتند. به دنیا حکومت می‌کردند و در دل همه جای گرفته بودند. ولی هیچ‌کس نمیفهمید که دارد آزادی خود را، زندگی خود را به دست یک چند اینچی می‌گذارد. سخت است بدانی کسی زندگی‌ات را نابود می‌کند، و در عین حال دوستش داشته باشی. ما برده آنان شده‌ایم. ذره ذره به دست آن‌ها افتاده‌ایم و فکر می‌کنیم خود اربابشان هستیم. آنان حاکمانی زیرزمینی هستند که در همه جا حضور دارند. حاکمانی کوچک، ولی قدرتمند. بر همه چیز آگاهی دارند، و روز به روز قدرتمندتر می‌شوند. روزی فرا می‌رسد که قدرت خود را بر همه‌گان آشکار می‌کنند و ما، همه پشیمان از عشقمان خواهیم شد. پشیمان از دوست داشتن کسی که ما را به رایگان خریده و برده آزاده خود کرده بود. آری، ما هر جا می‌توانیم برویم. ما آزادیم که راه برویم و زندگی کنیم، ما آزادیم هرچه می‌خواهیم بخوریم و بنوشیم، ولی نمی‌توانیم چیزی را پنهان کنیم. همه چیز زیر چشمان آن‌هاست، چشمان چند پیکسلی آن زیبارویان چند اینچی. ما بدون آن‌که بفهمیم، خود را تسلیم آن‌ها میکنیم و عاشقشان می‌شویم. ما عاشق دشمنان آینده‌مان هستیم، و خواهیم بود. آن‌ها چنان قدرتی دارند که مردم را دشمن یا دوست یک‌دیگر کنند و یا جنگی چند ساله به راه بیندازند. آنان هنوز خاموشند، ولی همیشه خاموش نخواهند ماند.

بعد از خوندن این مطلب یک پزشک، شروع به نوشتن این پست کردم

چرا کتاب‌ها همیشه کتاب خواهند ماند؟

الان، بازار تبلت‌ها و ای‌بوک‌ریدرها داغ شده. خیلی‌ها هستن که فقط برای کتاب خوندن میرن تبلت میخرن. ولی به نظر من، تا مدت طولانی کتاب‌های کاغذی همینطور میمونن. شاید برای کشوری مثل کشور ما که کتاب‌های کاغذی سانسور شده یا گرون هستن، سرعت پیشرفت ای‌بوک‌ها[ی رایگان] بیشتر از بقیه کشورهاست. ولی در کل، تو دنیا هنوز خیلی‌ها بیشتر به کتاب‌های کاغذی علاقه دارن.

نظرسنجی گودریدز درمورد استفاده از تبلت برای خواندن کتاب

نظرسنجی گودریدز درمورد استفاده از تبلت برای خواندن کتاب

لذت کتاب کاغذی، خیلی بیشتر از یه کتاب الکترونیکی هست. کتاب کاغذی، حس کتاب واقعی رو میده، نه یه کتاب مصنوعی. کتاب کاغذی آدم رو ترغیب میکنه به خوندن. ولی کتاب الکترونیکی، چیزی هست که گوشه هاردمون میمونه تا ما به فکرش بیفتیم و بخونیم. درسته که کتاب کاغذی هزینش بیشتره و جای بیشتری میگیره، ولی اگه بتونیم این دو مشکل (به خصوص اولی) رو برطرف بکنیم، کتاب کاغذی بهترین گزینه هست. حس برگردوندن کاغذ، خیلی واقعی‌تر از اسکرول کردن یه پی‌دی‌اف هست.

من تا وقتی که ای‌بوک‌ریدرها، تبلت‌ها، گوشی‌ها و … لذت کتاب خوندن رو بهم نمیدن، تا وقتی که مجبور نباشم، ازشون استفاده نمیکنم. ولی حیف که رفته رفته داریم میریم به سمت یه دنیای مصنوعی.

آرچ‌بوک ۲۰۱۳.۱ اومد

بعد از گذشت یک سال از انتشار آرچ‌بوک قبلی، که مال موقعی بود که آرچ نصاب گرافیکی داشت، آرچ‌بوک جدید با بازنویسی و زحمات ایمان منتشر شد. این کتاب، در واقع راهنمای شروع توزیع آرچ‌لینوکس هست که هم برای مبتدی‌ها و حتی بعضی وقت‌ها برای حرفه‌ای‌ها مناسبه. به علاوهٔ آموزش نصب آرچ، کلی اطلاعات دیگه هم داده که خیلیاشون ممکنه برای کاربرهای توزیع‌های دیگه هم مناسب باشه.

به نقل از وبلاگ ایمان:

این نسخه از کتاب در دو نسخه ارائه می‌شود. هر دو نسخه از نظر محتوا کاملا شبیه به یکدیگر می‌باشند و تنها تفاوت آن‌ها در صفحهٔ سپاس است.

اما صفحهٔ سپاس چیست؟ دوستانی که از طریق لینکی که در ادامه قرار گرفته کتاب را به مبلغ ۳۸۰۰ تومان خریداری کنند نسخهٔ امضا شده که حاوی تشکر بنده به همراه امضاء در انتهای آن است را به منظور قدردانی دریافت خواهند کرد.

با دادن مبلغ ۳۸۰۰ تومن، از ایمان و کتابش همایت خوبی می‌کنین و انگیزه نسخه بعدی آرچ‌بوک رو بیشتر می‌کنین.

به هر حال حمایت شما از کتاب با خرید نسخهٔ امضا شده ما را در خلق آثاری از این دست در آینده یاری خواهد کرد.

همچنین شما می‌توانید از طریق صفحهٔ زیر هدایای نقدی خود را برای ما ارسال کنید.

http://emanlog.com/?page_id=74

برای خرید کتاب (یا دانلود نسخه رایگانش)، به وبلاگ ایمان برین. بعد از خرید، کتاب به ایمیل شما ارسال میشه.

وبسایتی جدید برای آمارگیری توزیع‌های لینوکس و BSD

احتمالا قبلا با سایت DistroWatch مواجه شدین. این سایت علاوه بر ارائه اطلاعات درمورد توزیع‌های مختلف (لینوکس و BSD)، آماری هم براساس کلیک کاربرها روی لینک توزیع‌ها میده.
امروز، داشتم فیدها رو چک میکردم که به یه مطلب از LXer رسیدم. سایت جدیدی برای ارائه آمار توزیع‌های لینوکس و BSD به نام DistroRank.
این سایت براساس گفته خودش، به توزیع خودش امتیاز اضافی نمیده و حتی نگفته از چی استفاده میکنه. آمار هم براساس چهار چیز هست:

۱. تعداد نتایج چند موتور جستحوی مختلف
۲. تعداد مقاله‌ها و اخبار درمورد توزیع
۳. درصد استفاده از توزیع در سرورهایی که گزارش دادن
۴. درصد استفاده از توزیع توسط کاربرهای دسکتاپی که گزارش دادن

از منابع مورد استفاده میشه به گوگل، بینگ، Netcraft (یه وبلاگ که احتمالا مال صاحب این سایت هست) و آمار کاربران مراجعه‌کننده به خود DistroRank اشاره کرد.

با یه نگاه به آمار این سایت میشه تفاوتش رو با سایت DistroWatch دید. آمار DistroRank اینطور هستن:

۱. اوبونتو
۲. مینت
۳. ردهت
۴. آرچ
۵. دبین
۶. فدورا
۷. جنتو
۸. PCLinuxOS
۹. پاپی
۱۰. Fruglware

درحالی که آمار DistroWatch میگه:

۱. مینت
۲. مگیا
۳. اوبونتو
۴. فدورا
۵. اوپن‌سوزه
۶. دبین
۷. PCLinuxOS
۸. آرچ
۹. Snowlinux
۱۰. Zorin

تفاوت زیادی دارن با هم. برای مثال Frugalware براساس آمار DistroRank رتبه ۱۰ هست، درحالی که تو DistroWatch‏، ۵۹ هست.
DistroRank اشتباهات کمی نداره. مثلا ما هممون میدونیم که مطمئنا Slackware از توزیع Frugalware خیلی پرطرفدارتره، ولی آمار این سایت اینطور نمیگه. به هر حال خوشحالم که سایت جدیدی برای ارائه آمار به وجود اومده.

مسابقه‌ی سیتو: چرا گنو/لینوکس را دوست دارم؟

مسابقه: چرا گنو/لینوکس را دوست دارم

اول بگم که قالب وبلاگ عوض شده. از تم پیش‌فرض وردپرس خسته شده بودم.

وبسایت سیتو (که یه فروشگاه برای وسایل لینوکسی هست و برای همایش‌ها و مسبقات زیادی کمک کرده) مسابقه‌ای برگذار کرده که برای شرکت در اون، باید مطلبی تو وبلاگ (یا شبکه‌های اجتماعی مختلف) بنویسیم و بدیم بهشون.

بذارین دلیل دوست داشتن لینوکس رو از طریق آشنایی باهاش شروع کنم. اوایل من اصلا نمیدونستم لینوکس چی هست. ولی یه روز یکی بهم فدورا هدیه کرد. پرس و جو کردیم دیدیم فدورا برای شروع زیاد خوب نیست! پس رفتیم سراغ اوبونتو. دانلود شد، ولی هیچوقت نصب نکردم. تا اینکه ۶ ماه بعدش، مینت رو نصب کردم. اول فقط برای امتحان بود. بعد برای کلاس گذاشتن! بعدش، کم‌کم با فلسفش هم آشنا شدم. خوشم اومده بود. اون موقع من سی‌شارپ کار میکردم، به همین خاطر سخت بود مهاجرت به لینوکس. باید هرچیزی بلد بودم ول میکردم. پس ویندوز رو نگه داشته بودم برای وقتایی که برنامه نویسی میکردم. ولی در عین حال، شروع کردم به یادگیری پایتون. خوب بود. کم‌کم از سی‌شارپ دور شدم.

وقتی این‌ها رو یاد میگرفتم، شروع کردم به یادگیری خط فرمان. دوست داشتم کمتر از موس استفاده کنم. طوری که الان غیر از وبگردی، برای تقریبا هیچ کاری از موس استفاده نمیکنم. ولی بعد از شروع، با دیدن پست‌های جادی، فهمیدم که دنیای خط فرمان خیلی وسیع‌تر از اون چیزیه که من فکر میکردم. اسکریپت‌نویسی رو دوست داشتم. خوشم میومد که کارهای بزرگ رو با چند خط کد تموم کنم. پس این‌دفعه جدی‌تر شدم. دیگه برای فان یاد نمیگرفتم. برای راحت‌کردن زندگی مجازیم بودن. پایتون، پرل، شل‌اسکریپتینگ. همشون عالی بودن. ولی شل‌اسکریپتینگ به نظرم خیلی بهتر بود. ابزارهای مختلف رو ترکیب بکنی و یه نتیجه بدی بیرون. فوق‌العادست.

به جایی رسیده بودم که دیگه فایل‌منیجرها هم برام بی‌معنی شده بودن. غیر از مرورگر و چند تا برنامه چت و کلاینت شبکه‌های اجتماعی، تقریبا از هیچ برنامه گرافیکی استفاده نمیکردم. برام لذت‌بخش بود. دوست داشتم همه چیز رو خودم بسازم.

اوایل با Cinnamon و Mate بودم. بعد دیگه خسته شدم. رفتم به طرف KDE، گنوم، Xfce و یونیتی. Xfce عالی بود. ولی باز هم برای منی که عاشق ساختن دسکتاپم بودم، خوب نبود. رفتم سراغ مدیرپنجره‌ها. تو وبلاگ شاهین خونده بودم که Awesome خوبه. نصبش کردم، ولی چون درک خوبی از مدیرپنجره‌ها نداشتم، نفهمیدم چطور باید کار بکنم. ولش کردم. فکر میکردم هنوز برام زوده. چند ماه رو با Xfce گذروندم. بعد مینت رو پاک کردم و فدورا نصب کردم و از گنوم ۳ استفاده کردم. واقعا تجربه‌ی بدی بود. از دست فدورا کلافه شده بودم، پس اوبونتو نصب کردم و دسکتاپم شد یونیتی. جالب بود که بعد از این‌همه مدت، اولین بار بود که اوبونتو نصب کرده بودم. بعد از اون، به طور اتفاقی چند تا مقاله درمورد اوپن باکس خوندم. به نظر خوب میومد. نصبش کردم. با راهنمای ایمان، نصب و کانفیگش کردم. عالی بود. موندگار شدم.

بعد از مدتی، از اوبونتو خسته شدم. مشکلات زیادی داشت. البته هنوز برای یه کاربر تازه‌کار گزینه خوبی بود. دنبال توزیع دیگه‌ای گشتم. می‌خواستم بین دبین، آرچ و اسلکور یکی رو انتخاب بکنم. حجم دبین زیاد بود و دانلودش طول میکشید. تازگی زیادی هم برام نداشت. به شاهین چند تا ایمیل درمورد اسلکور زدم. فهمیدم که توزیعی بدون مخازن نرم‌افزاری پر، به کارم نمیاد. آرچ هم خاطره خوبی نداشت برام. (اول کار یه بار نصبش کرده بودم و چون بلد نبودم گراب رو کانفیگ بکنم، گیر کرده بودم تو آرچ، اونم بدون گرافیک. البته گرافیک داشتم، ولی فقط X خالی که به خاطر مشکل با GTK، هیچ چیزی درست کار نمیکرد. حتی Xfce) ولی دلو زدم به دریا و دوباره آرچ نصب کردم. میدونستم که این‌بار گراب برام مشکلی ایجاد نمیکنه. چون بلدش بودم.

عالی بود! بهتر از اون چیزی که فکرشو میکردم. اوپن‌باکس رو کانفیگ کردم و خیلی بهتر از قبل شد. آرچ توزیع همیشگیم شده بود. از همه‌ی چیزهایی که به دردم میخوردن خبر داشتم. احساس امنیت میکردم. این که همه چیز رو درمورد سیستم‌عاملی که باهاش کار میکنین بدونین، فوق‌العاده بود.

الان لینوکس همه چیز من هست. عاشقشم. دوست دارم یادش بگیرم، توسعش بدم و درموردش بنویسم. دوست دارم با گیک‌ها آشنا بشم. کسایی که مثل من فکر میکنن. جالب اینجاست که بیشتر لینوکسی‌ها، از نظر سطح فکری هم بالا هستن. برنامه‌نویس، هکر، کتاب‌خون. لینوکسی‌ها سطح فکری بالایی دارن. نمیگم ویندوزی‌ها اینطور نیستن، ولی از نظر درصد، لینوکسی‌ها بالاترن. من دوست دارم با کسایی که گسترده‌تر فکر میکنن باشم. کسایی که سنت‌ها رو میذارن کنار و با عقلشون تصمیم میگیرن. اونایی که کسی رو مجبور به کاری نمیکنن. منتقدها. طرفدارهای آزادی. اینا کسایی هستن که من میخوام باهاشون باشم.

ترجمه: من بچه‌هام رو با خط فرمان به بار آوردم… و اونا عاشقشن

امروز داشتم فید ریدرم رو چک میکردم که این پست خوب رو توی لایف‌هکر دیدم. حیف بود ترجمش نکنم. ببخشید اگه ترجمش زیاد خوب نشده.

دو سال قبل، پسر سه ساله من جِیکوب (Jacob) و من اولین کامپیوتر اون رو باهمدیگه ساختیم. من روش دبین نصب کردم، ولی به هیچ وجه GUI نذاشتم. این خط فرمان بود و سرگرمی زیادی تو این دو سال با خودش آورد. صورت متعجبی از مردم میبینم وقتی که توضیح میدم پسر من از سه سالگی میتونسته به شل لینوکس لاگین بکنه. به خصوص وقتی میگم زیاد هم سخت نبود. به جای یاد دادن بالا آوردن Xbox، اون یاد گرفته که چطور بش رو باز بکنه. من اینو دوست دارم.

تازگیا، جیکوب (الان ۵ سالست) مدت زمان زیادی رو باهاش سپری نمیکنه. من فکر کنم اون هنوز تو مرحله‌ای نیست که محدودیت‌هاش رو رد بکنه، ولی داره خسته میشه. پس فکر کردم بهتره GUI رو به یه روش محدود شروع بکنم تا بهش اجازه بدم عکس و ویدیو از دوربین اسباب‌بازی Vtechش بگیره (اون ویدیو‌ها و عکس‌های low-res (کم پژوهش؟)ی داره که با USB1 میشه گرفتشون). جیکوب با مفهوم GUI آشنا هست، چون تو کامپیوتر Terah (احتمالا همسرشه) (گنوم ۲) و من (Xfce و xmonad) رو دیده.

پس شب قبل، اولیور (Oliver) دو ساله و من رفتیم به زیرزمین به جستجوی موس. مطمئن بودم که من یه موس PS/2 قدیمی اونجا داشتم که خوب کار میکرد. هر دو پسر بهم کمک کردن که تو اتاق بازی، سیم اون رو وصل کنیم به کامپیوتر. خیلی هیجان‌زده شدن وقتی کامپیوتر بالا اومد و چراغ قرمز زیر موس رو دیدن. خیلی سخته توضیح بدم چقدر هیجان‌زده بودن. یادمه منم موقعی که اولین موسم رو خریدم اینقدر هیجان‌زده بودم (فکر کنم یه کم سنم بالاتر بود).

به جیکوب کمک کردم که برای اولین بار با یوزر ریشه (root) لاگین بشه (جیکوب نوشت root، من پسورد رو زدم و شروع کردم به توضیح دادن که چرا داریم به کامپیوتر میگیم که ما یوزر ریشه هستیم). جیکوب و اولیور چند خط دستور apt-get زدن. وقتی منتظر بودیم برنامه دانلود بشه، من مجبور بودم به سوال‌های تکراری «چطور موس قراره کار بکنه؟» و «نصب یعنی چی؟» جواب بدم.

بالاخره تموم شد و من به جیکوب گفتم بنویسه startx. من عمدا دسکتاپ نصب نکردم. اون بمونه برا بعد. جیکوب اینتر رو زد. صفحه ۵ ثانیه سیاه شد و X اومد. کلمه «هیجان‌زده» نمیتونه توضیح بده که اونا تو چه حالی بودن. اون به نوبت با موس بازی میکردن. عاشق این شده بودن که چطور آیکون سطل‌زباله، آشغال رو تو خودش نشون میداد (با Xfce شروع کردم).

ولی اونا فقط موس رو یاد میگرفتن، و کلی چیز درمورد GUI وجود داره که برای کسی که هنوز با موس حرفه‌ای نیست، سخته. کلیدهای بستن پنجره کوچیک بودن و پنجره‌ها خیلی راحت میتونستن رو و زیر پنل‌ها و منوها برن. وقتی من نشستم و درموردش فکر کردم، دیدم این نوع طراحی GUI یه چیزی که «همیشه همونجور کار بکنه» ارائه نمیده که برای یه بچه مناسب باشه.

و اون موقع به فکرم رسید: بهترین GUI برای یه بچه xmonad (یه Tiling WM که میتونه تقریبا به طور کامل به وسیله کیبورد استفاده بشه و نیازی به موس نباشه) هست. نه دسکتاپی، و نه فایل‌منیجری. فقط یه مدیر پنجره با راه کلاسیک X. بله!

پس بعد از اینکه پسرا رفتن به تختشون، من xmonad رو نصب کردم. من رو اکانت جیکوب یه .xsession‎ ساده گذاشتم که یه xmonad و یه ترمینال اجرا بکنه.

امروز، جیکوب بهم گفت که میخواد کامپیوترش عینا مثل مال من باشه. دقیقا چیزی که میخواستم! ولی وقتی اون با هیجان startx رو زد، گفت این دقیقا مثل مال من نیست. او اوه! مثل اینکه میخواست والپیپرش هم مثل مال من باشه. واو! فهمیدم که xli (؟) تو پنجره روت اجرا میشه و من باید یه خط دیگه به .xsession اضافه میکردم. شوق بیشتر!

جیکوب خیلی سریع تو استفاده از کلیدهای میانبر xmonad ماهر شد. Alt-Shit-C برای بستن یه پنجره. Alt-Shift-Q برای بازگشت سریع به «صفحه سیاه بزرگ».  Alt-Shift-Enter برای باز شدن یه پنجره ترمینال.

ما thunar (فایل‌منیجر Xfce) رو اجرا کردیم و دوربین جیکوب رو وصل کردیم. اون داشت از دیدن عکس‌ها و ویدیوهای اون لذت میبرد. ولی اونوقت من لذت اصلی روز رو براش آوردم: پیشنهاد دادم که براش Tuxpaint رو نصب بکنم. این احتمالا برنامه مورد علاقش هست.

اون بی‌صبرانه apt-get رو که 1m30s برای Tuxpaint و لایبرری‌هاش پایین میومد نگاه کرد. بعد اجراش کردیم و اون خواست که شام رو برای بازی با Tuxpaint رد بکنه، تو «کامپیوتر مخصوص خودش».

من برای مدت زیادی فکر میکردم چطور GUI رو شروع بکنم. توجه میکردم که بچه‌هایی که از Commodores یا TRS-80s یا DOS استفاده میکردن، خیلی بیشتر در مورد کارکرد کامپیوترشون میدونستن تا کسایی که تو همون سن از ویندوز یا مک استفاده میکردن. من نمیخواستم که پسرامون مرحله یاد گرفتن کارکرد تکنولوژی که باهاش کار میکنن رو رد بکنن. من با این راه‌حلم خوش‌حالم. اون‌ها هنوز برای اجرای برنامه‌ها از کامندها استفاده میکنن، تا وقتی که از برنامه‌های گرافیکی بیشتر از برنامه‌های تحت خط‌فرمان استفاده بکنن.

موقع خواب، جیکوب ازم خیلی جدی پرسید:

– بابا، من چطور Tuxpaint رو دوباره اجرا بکنم؟

– اول لاگین بکن و بنویس startx. اونوقت میتونی از موس استفاده بکنی.

جیکوب با سرش اشاره میکنه و با یه قیافه متفکرانه…

– و؟

من ادامه میدم،

– تو ترمینال مینویسی tuxpaint، و اون بالا میاد.

جیکوب سرش رو برای بار دوم خیلی جدی تکون میده و این اطلاعات بسیار مهم رو به حافظه‌ی بلند‌مدتش میسپاره. بعد کمی هیجان‌زده میشه و فریاد میکشه «عالیه!»، و به خواب فرو میره.

ایرانی‌ها داوطلبانه کاری انجام نمیدن؟

خیلی از ما اعتقاد داریم که ایرانی‌ها، کارهای داوطلبانه انجام نمیدن. مثلا اگه کسی کارش رو برپایه donateهای ایرانی‌ها قرار بده، مطمئنا شکست میخوره. ولی واقعا ما کار داوطلبانه نمیتونیم انجام بدیم؟
شاید از نظر مالی اینطور باشه و نخوایم پولی برای چیزی بدیم. بخصوص اگه این چیز، به صورت مجازی باشه. چون تقریبا به هیچ جزء نرم‌افزاری کامپیوتر پولی نمیدیم (حتی اگه از ویندوز استفاده بکنیم). از بدر تولد عادت کردیم به کسی پولی ندیم. به خدمات داوطلبانه کمک مالی نکنیم.
ولی غیر از مساله کمک‌های مالی، تو بقیه مسائل ایرانی‌ها خیلی فعال هستن. برای مثال، توی ویکی‌پدیا، تعداد ویکی‌های فارسی بیشتر از اسپرانتو و عربی هست. یا تو گودریدز، کتاب‌های فارسی و ترجمه‌های زیادی وجود داره. حتی تو IMDb هم میشه فیلم‌های ایرانی پیدا کرد.
مسئله زلزله‌ی آذربایجان یادتونه؟ چند نفر به زلزله‌زده‌ها کمک کردن؟ چند نفر تو گوگل‌پلاس و تویتر و فیس‌بوک برای کمک پول جمع میکردن؟ چند نفر از کسایی که اطرافتونه به زلزله‌زده‌ها کمک کردن؟ زیاد. با اینکه هنوز وضع اون‌ها خوب نیست، ولی کمک‌های زیادی به دستشون رسیده.
پس، فکر نکنم اینقدر که میگن ما توی کمک به همدیگه عقب باشیم. نمیدونم این فکر از کجا ریشه گرفته. احتمالا کار «استکبار جهانی» هست!